زگفتار و سخن ایسان برآید / که حق تلخ است و گفتن را نشاید/ ولی با خوش زبانی میکنم سر/ حقیقت را به هر نحوی که باید
من گم شدم بین حس بودن و نبودن ،
بین حیات و مرگ ،
بین گناه و معصومیت ،
من گم شدم در ظلمت شب بدون حضور تو ،
گفتی : به تنهایی من دست نزن ،
من تنهاتر از آنم که تنها بمانم ،
اما می دانی من آخر تنهایم .................

برچسب: عاشقانه,
نویسنده: rasol