زگفتار و سخن ایسان برآید / که حق تلخ است و گفتن را نشاید/ ولی با خوش زبانی میکنم سر/ حقیقت را به هر نحوی که باید
مرد جوانی گشته ام بیست وسه ساله سرم بین کتاب است و مقاله
گهی شعری نویسم روی کاغذ و بعدش می کنم آن را مچاله
حکایت های خوبی یاد دارم اگر گویم شود صد ها و ساله
بگویم با تو قدری از دل خویش اگر خوانی شوی مغبول و واله
برادر های من هر یک به نوعی گرفتارند از دست قباله!
یکی مهریه اش را کرده قسطی و هر دم میکند نفرین و ناله
و آن یک چون ندارد وضع خوبی به زندان رفته و گشته نخاله
یکی از چاله ای افتاده در چاه یکی از چاه افتاده به چاله
یکی نرسیده آن قدر از زن خویش که گوید "ستاره" را «ستاله»!
عروسان نیز با این پول رفتند کلاس ایروبیک و جشن باله
برچسب:
نویسنده: rasol